بابا صفرى
372
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
از نو فلك دگر همى ساختمى * كآزاده بكام دل رسيدى آسان قسمتى از نقد ايشان متوجه مؤلف كتاب و سرزنش اوست و در اينباره مينويسد « با مطالعهء مدونهء آن جناب بنام اردبيل در گذرگاه تاريخ به اين حقيقت بس ناگوار و تلخ برخوردم كه آن جناب با وجود داشتن دليل و مدرك متقن روى چه احتياطهاى بجا و بى جا و روى چه اصلى بود كه از معرفى و فداكاريهاى حاج واهبزاده . . . . خوددارى و كوتاه آمدهايد ؟ . . . دريغا انصاف نفرمودهايد » از اينهم بالاتر رفته نوشته است كه « بتاريخ و حقيقتنويسى كه غايت آمالتان بوده پشت پا زدهايد » . آنگاه خود ايشان متوجه لزوم احتياطهاى بجا و بى جا شده اضافه مىكند كه « لازم است بدين لحاظ و چندين جهت بشما حق بدهم ولى بايد گفت كه با افكار محاط و تابناك و شهامت اخلاقى كه داريد و خودتان الحمد للّه معرفى شدهء جامعيت اردبيل بوده و هستيد نبايستى اين اندازه خفض جناح نموده از تعريف شمس ساطع ايمان و حقيقت ، كه منتسب به دو بودهايد ، خوددارى فرمائيد . . . او پيوسته در راه رسيدن به مقصود و آزادى مطلق پروانهوار گرد شمع انجمن حقيقت و آزادى ( ميگشت ) و عاشقانه و بىمحابا و بدون هراس بر ( دور ) آن حلقه ميزد . . . وا اسفا طبيعت چقدر ظالم است و دائما با آزادگان در جنگ و ستيز ! . . او و آن شخصيت بارز و گوهر تابناك اجتماع قدر ناشناخته بود ! . . . » آقاى حبيب الهى بعد از اين مقدمه دربارهء ممدوح بزرگوار خود چنين مينويسد : « شادروان حاج بابا خان دلاور و مجاهد مشروطيت و عظيمزاده و آخوندزاده و غيره كلهم رزمى بوده و در راه ابقاى مشروطيت جان به كف شهيدشان نمودند يعنى براى حقوق حقهء ملت كشتند و آخر الامر كشته شدند . رحمت اللّه و رضوان اللّه عليهم . ولى شادروان جناب آقاى حاج واهبزاده بزمى بوده و در راه بدست آوردن شاهد مقصود پروانهوار آنقدر شجاعانه خود را به آتش زد تا پر و بالش ، توأم با قلب حزين داغدارش سوخت و با حال زار و نزار پاى شمع افتاد و جان سپرد . و شنيدم در آن دم آخرى با قيافهء متبسم ميگفت آنچنان راضى و خوشوقتم كه بآرزوى نهائى خود رسيدم و نهال آزادى